محمدحساممحمدحسام، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

پسر کوچولوی ما

لغتنامه محمدحسام

سلام گل خوشگل مامان زهرا و بابا احسان الهی قربون اون جمله های نصفه و نیمه ات برم مامانی وقتی حرف میزنی و جمله های نصفه و نیمه میگی روح و روانم شاد میشه من و بابا احسان کلی لذت می بریم شعر یه توپ دارم قلقلی رو هم نصفه و نیمه یاد گرفتی حسابی هم حرف گوش کنی ولی نمی دونم چرا این سری وزنت زیاد نشده بود کلی نگران شدم دکترت گفت برای اینه که زیاد تحرک داری امیدوارم این دفعه که بردمت دکتر وزنت زیاد شده باشه حالا چندتا دیگه از کلماتی که خیلی بامزه به زبون میاری رو می نویسم   بابا ایسان = بابا احسان           &nbs...
12 آذر 1391

سفر قشم

سلام پسر مامان مامانو ببخش که دیر به دیر میاد وبلاگت دهم شهریور با عمه نیره و پسرش علیرضا و عمو حسین و زن عمو رفتیم قشم خونه عمه جون لیلا از اینجا که راه افتادیم شما سرماخوردگی تو جونت بود ولی اونجا بدتر و بدتر شدی به حدی که تبت پایین نمیومد هیچی نمی خوردی خیلی ضعیف شده بودی من که تاحالا فقط تو رو پیش دکتر خودت برده بودم دلو زدم به دریا و بردمت دکتر خانوم دکتر یه آمپول بهت داد من که دلشو نداشتم عمه جون و عمو حسین بردن  و آمپولتو زدن اولین آمپول عمرتو توی قشم زدی خداروشکر خیلی بهتر شدی سفر خوبی بود اما اگه شما مریض نبودی بیشتر خوش میگذشت کلی اسباب بازی خر...
1 آبان 1391

عشق مامان و بابا

  محمدحسام جان از وقتی متولد شدی  زندگی شیرین من و بابا احسان شیرینتر و زیباتر شده من و بابا فقط به عشق تو زنده ایم و نفس میکشیم       ...
10 ارديبهشت 1391

خاطرات یک سال گذشته

یادش بخیر محمدحسام که تازه به دنیا اومده بود شبا تا سه و چهار بیدار بود تا چهار ماهشم شده بود بیدار بود و از دل درد گریه می کرد طفلی احسان هم با ما بیدار می موند و گاهی محمدحسامو بغل می کرد و راه می برد براش لالایی می خوند و می خوابوندش بچم دلش درد می کرد وقتی می بردیمش تو ماشین آروم میشد بعضی وقتا ساعت دو یا سه نصف شب ماشین روشن می کردیم می بردیمش بیرون می خوابید بعد می اومدیم خونه روزای خیلی سختی بود ولی خدایی احسان خیلی کمک من بود خلاصه گل پسر ما شش ماهش که شد یه کم بهتر شد شش ماهگی شروع کردم بهش غذا دادن دل دردا و گریه هاش خوب شده بودا ولی ی...
10 ارديبهشت 1391